ماهانم ،،
درگیر رویای توام.منو دوباره خواب کن....دنیا اگه تنهام گذاشت.تو منو انتخاب کن.دلت از آرزوی من.انگار بی خبر نبود.... ماهان عزيزم ،دلبندم الان ماماني در اداره هست و حسابي دلش برات تنگ شده...تنگ كه نه ،،شايد دلش برات سوخته...ماهاني جونم، اين بغض راه گلومو بسته و من توان نگه داشتن تلخي و سنگيني اين بغض روندارم.،توان جلوگيري از سرازير شدن اشكهايم كه مثل آتيش روي گونه هايم داغ ميگذارن رو ندارم....الهي من فداي اون چشماي نازت بشم كه به خاطر ساختن فردايت ،امروزت رو خراب كردم... بميرم كه بخاطر مرد بار آوردن براي فرداهات ..كودكيهاي امروزت رو ازت گرفتم...عزيزدلم بابت صبح كه نرسيده به خونه خاله سيم...
نویسنده :
مامانی نازگلا
13:02











