ماهان جونم ماهان جونم، تا این لحظه: 18 سال و 10 ماه و 24 روز سن داره
آیهان منآیهان من، تا این لحظه: 10 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره

ماهانی وآیهانی قند و نبات

تصوير موجود نمي باشد...

سلللللللللللللللللام  اميدواروم خانه تكانيها و خريدا خستتون نكرده باشه ،،اگرم خسته ايد اين خاطره رو بخونيد و يه تبسمي به لبتون بشينه انشالله...امروز صبح با همكارام تو اداره داشتيم از خاطره تولد بچه هامون صحبت مي كرديم ..بچه ها كلي به خاطره من خنديدن فكر كردم همينو تو وبم بذارم تا شما هم لذت ببريد...   تصوير موجود نمي باشد....  چهل روز بعد از تولد ماهان كه بخاطر نارس بودنش در بيمارستان بستري بود و من هم همه مدت رو پيشش بودم   به خونه  پدرم رفتيم و دو تا خواهراي ديگمم برا مراقبت از من و پسرم اومده بودن دو سه شب اول عالي بود تا حدي كه همه كسالت چهل روز گذشته رو جبران كردم و حسابي استراحت كردم و چون بچه...
21 اسفند 1391

وب تكوني...

سلام و ادب خدمت همه دوستاي جون جوني وبلاگيم و كاربران مهمان و ماهان خوشگلم ..خيلي وقته نبودم چون يك سري مشكلات داشتم و كمي هم خودم كسالت داشتم و تو اداره هم چون دم عيده سخت مشغول حساب و كتاب و جمع و جوريم بهرحاااااااااااااااااااااااااال شرمنددددددددددددده  از اين وقفه و دوستاني كه كامنتاشونو جواب ندادم ولي همشونو خوندم و ممنون همتون هستم  .. ..بچه ها من ميخوام دم عيدي  يه وب تكوني  اساسي به وبم بدم و يه تغييراتي  خواهيم داشت كه انشالله خوشتون ميياد...احتمالا از حالت اختصاصي برا ماهاني جونم در بياد ولي بهرحال اين وب در درجه اول تقديم ماهان جووووووووووونم هست دوستان عزيزم مثل هميشه منتظر نظرات و پيشنهادات ارزشمندتون ...
19 اسفند 1391

نمایش عروسکی ماهان جان

سلام و آرزوی سلامتی دارم به همه کسانی که مهمون اتاق وب ما هستند و مخصوصا ماهان نازززززم،، چند وقت پیش ماهانی جونم تو مهدشون نمایش عروسکی داشتند و هر کدوم از بچه ها تو لباس یکی از حیوونا از خاصیت و ماهیت نقشش تعریف می کرد..ماهان جونم هم نقش پلنگ رو داشت ..اینم  یک قسمت از شعر نقشش بود پوست تنم قشنگه            مثل لباس جنگه من عاشق شکارم            دندون تیزی دارم و بعد نعره میکشید...وعععععععععععععععععع... هر موقع ماهان جون این نعره هه رو میکشه من و باباییش وانمود میکنیم که ترسیدیم و لرزیدیمو اونم غرق کیییییی...
23 بهمن 1391

ماهان و رویای شیرینش....

ضمن  سلام  به همه دوستای گلم و ماهان جون نازم و آرزوی سلامتی برای یکی از دوستای وبلاگیمون بنام علی کوچولو که گویا این روزا زیاد حالشون خوب نیست...خدا به حرمت این ماه عزیز شفاشو به همین زودی عنایت کنه و ما و خونواده اش رو شاد کنه..آمین یا رب العالمین. یادتونه چند پست قبلی گفتم برا تولد پارسال ماهان جون کتاب قصه نوشته بودم...با کلی شرمندگی امروز تونستم  کتابشو از میون وسایل یادگاریش پیدا کنم... که عکساشو براتون می ذارم...پسر گلم من و بابایی اندازه همه ستاره ها و آسمونا و زمین دوســــــــــــــــــــــــــــــــــتت داریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم.... چند تا پوزش و شرمندگی اول از ناز گلم ماهانی جون که ا...
15 بهمن 1391

آیا بخاطر ماهان کارمو ول کنم ؟؟

 سلام ماهانی جونم و دوستای مهربونم که به ما سر زدید و پیغام گذاشتید جهت اطلاع دوستای مهربونی که از حال داداشی پرسیده بودن خدارو شکر ،..به لطف دعای دوستای گلم ،وضعیتش بدتر نشده ولی زیادم تعریفی نداره قراره دو سه روز دیگه  با یکی از همکارام که پزشکه پیش یه فوق تخصص  که از آشناهاشونه بریم ..برگرردیم به پست ماهان جون..فداش بشه مامانیش که چند روزیکه دل و دماغ ناز کشیدنشو نداشتم... امروز که داشتم به مهد میبردمش وکلی تو راه قربون صدقه اش می رفتم ..میگه مامانی دوست دارم تو به اداره نری و منم به مهد نرم و بشینیم تو خونه فقط همدیگه رو تماشا کنیم .. فکر میکنم این روزا که درگیری فکری دارم طفلی پسر کوچولوم بهش سخت گذشته... از طرف دیگه هم...
4 بهمن 1391

شکار موش..

دیشب...بلاخره..موش موشی ..رو گرفتیییییییییییییییییم...  ماهانی جونم ،،دیشب  بابایی اضافه کاری بود و وقتی خونه اومد شما خواب بودی ،، بابایی جون  برا سرکشی به تله افتادن موشی  به طبقه پایین رفت ،چنددقیقه بعد آیفون زد که موشی رو دیده که زیر میز تلویزیون رفته و ازم خواست به دامادمون علی آقا زنگ بزنم  که برا کمک بیاد ..خودشم برا اینکه رد موشه رو گم نکنه همونجا حشره کش بدست بست نشست ،منم بعد از تماس با علی آقا چون نمی تونستم  پایین برم و از طرفی آروم و قرار نداشتم که مبادا موشه دوباره در بره تو حیاط ایستادم و از پنجره اتاق رو می پاییدم.. اطلاعات می دادم و اطلاعات می گرفتم تا علی آقا ...
3 بهمن 1391

نامه ماهان جونم

  سللللللللللللاااامممممم..دوستای خوب وبلاگیم که ما رو فراموش نکردین و ماهان جون گلم،،این چند روزه حسابی سرم تو اداره و خونه مشغول بود نتونستم به وبم سر بزنم..البته سعی کردم ارتباطاتمونو داشته باشم و برا پیغامهای  قشنگتون که پر از محبت بود جواب بدم که ترک ادبی نباشه...ممنون از لطف همتون.. دو هفته پیش که ماهان جونم و بابایی رفته بودن خونه عمه فرح و عمه ستاره،پسمل خوشگلم که دلتنگم شده بوده  برام یه نامه نوشته بود آخه عشق مامانی جدیدا حروفها رو یاد گرفته و من و بابایی هم هر روز باهاش تمرین میکنیم..بزنم به تخته با این سن و سالش همچین از خودش علاقه نشون میده که هر حرف رو فقط یکبار بهش گفتیم  که این نامه رو که اولین د...
1 بهمن 1391

مامان شیره و آقا موشه

پسر قند و نبات مامانی سلام،،از دور لپاتو هورتی میکشم و ماچت می کنم گلم..الهی که فدات بشم عزیز دلم..امروز سی ام دی ٩١ هست و میخوام خاطره بامزه پنجشنبه و شنبه رو برات بنویسم...اول اینکه مامانی در طول تمام عمرش برای اولین بار که شما و آقای بابایی به خونه عمه فرح رفته بودین و حسابی بهتون خوش گذشته بود و به خیالتون منم خونه مامانیم رفتم،  شبم نامردی نکرین و همونجا موندین ..منم عین یه شیر  البته از نوع ترسوهاش هااااااا ترسان و لرزان چنان پتو رو  تا خرخررررررررره رو سرم کشیده بودم که کم مونده بود خفه شم ...تا صبح چپ و راست شدم و طلوع بیدار بودم ولی باز جای شکر داره که بلاخره تونستم ترس از تنهایی رو بریزم.. صبحم که زودتر ...
1 بهمن 1391

خاطرات حاملگی

اولین روزی که متوجه شدم خدا تو فرشته ناز و وکوچولو رو تو دلم جا کرده بیشتر از چند روز از تولد سنا جون دختر خاله ات که بیشتر از هجده سال منتظر اومدنش بودیم نمیگذشت ،  اولین علائم بارداریم این بود که اون روزا من تو بخش T.C.D کار میکردم و یه مریض بدحال داشتیم ،از تو اتاقم صدای پرستار رو که داد میزد دسه شده رو می شنیدم با خودم گفتم برم ببینم یه نفر چطوری می میره بعد هر کاری کردم دیدم انگار پامو به صندلی بسته باشن نمی تونم حرکت کنم ،تلاشم بی فایده بود،تا اینکه قطرات آب سردی که روی صورتم می پاشید رو احساس کردم و به سختی چشمامو باز کردم وقتی شلوغی و نگرانی دورو برم رو دیدم تازه فهمیدم که خودم بیهوش...
27 دی 1391

بفرمائید شام ..ازنوع ما

میگن ماهواره و رسانه های غربی مردم رو از راه بدر میکنن ..ما قبول نداریم که این بلاها سرمون مییاااااااااد            گویا یه  مسابقه از شبکه من و تو پخش می شه به نام بفرمائید شام..البته روم به دیوار روم به دیوار ما ندیدیمااااااااااا..فقط از این و اون شنیدیم که  مسابقه برا 4 نفره و هر کدوم یه شب شام درست می کنن و به هم امتیاز می دن و یه برنده هم داره... مام اومدیم تقلید کورکورانه  کردیم و کل برنامه رو عوض کردیم  اینطور که هرشب سرزده پا میشیم سرمون و می اندازیم پایین و می ریم خونه یکی.. .هم شام می خوریم هم کلی منت میذاریم و هم امتیاز نمی ددددددددیم.. شب اول دم د...
26 دی 1391